ریسا توی وضعیت فعلی داستان...
قبلا هم بهتون گفتم که ریسا از اولش موهاش سفید نبوده و ...
بعدا توی قسمتای بعدی میفهمید که چرا موهاش سفید شد...
فعلا روند داستان با این حالت از ریسا پیش میره و در اینده موهاش سفید میشه...
موضوع بعدی لباسیه که براتون توضیحش دادم و احساس کردم توی توضیحات لباسه مبهمه
برا
با شنیدن صدای بارون و رعد و برق از جام پریدم...
وقتی ساعت رو دیدم جا خوذدم ساعت هشت صبحه اما چرا هوا اینقدر تاریکه...
سریع از اتاق زدم بیرون تا ببینم چی شده...اما وقتی در اتاق رو باز کردم متوجه شدم اینجا اون جایی نیست که من زندگی میکردم...
با وحشت به اطراف نگاه کردم دور تا دورم پر از درخت بود و مه ه
(قلب مشترک...آبیا این برای دونستنش کافی خواهد بود؟)
با گیجی دوباره سرم رو برگردوندم و به اطرافم نگاه کردم اما هیچ اثری از وجود اونا نبود
کاغذ رو توی دستم مچاله کردم و و روی تخت نشستم
هنوزم فکر میکنم اینا یه خوابه و من به زودی بیدار میشم
احتمالاتی که توی ذهنم به وجود میان تیکه تیکه من رو از درون نابو
توی همین فکرها بودم که احساس کردم یکی داره نگاهم میکنه
وقتی که برگشتم...هیچ کس اونجا نبود...
سریع دویدم سمت خونه...خونه که نیست قصره...از بس بزرگه...
حیاط خیلی بزرگه و البته من میدونم الان توی حیاط نیستم فقط توی یکی از باغهای قصرم
هرچقدر سرعتم بیشتر میشد اون سریعتر میومد دنبالم...
خدااایااا این خونه